تبليغاتX
که ژو
فیه ما فیه
"تروریستها دستگیر میشوند"        

برنامه دیشب پریشب خیابات شریف آباد سنندج. به صورت زنده و آن تایم

سلام به رفقای گل بلبلم چطورید شما؟ دیشب یا پریشب (دقیقا یادم نیست) صدای شلیک چندین گلوله تو فضای شهر ما پیچید "کیو کیو   بومب بومب   ته ته ته ته ته ته"       از اونجا که تو هفته دفاع مقدس بودیم فکر کردیم که طبق روال هرسال که تو مناطق مرزی و غیر مرزی استان بروبچ سپاهی و ارتشی و .... هوای تفنگ بازی به سرشون میزنه امسال هم برای نشون دادن قدرت عملیاتی خودشون تو کوه وکمر و خلاصه اطراف شهرها مانور نظامی برپا شده تا مردم صدای شلیک گلوله ها رو بشنون و خیالشون راحت بشه ازاین همه قدرت و صلابت وشب تخت بگیرن بخوابن   به همین خاطر ما هم مثل بیشتر همشهری هامون تخت گرفتیم خوابیدیم تا اینکه فرداش تو اخبار شنیدیم که در خیابان شریف آباد شهر سنندج درگیری نظامی شده و ازاین حرف ها و خلاصه فهمیدیم که زهی خیال باطل مانوره یه نمه راست راستکی از آب دراومد

خلاصش اینکه اخبار صداوسیمای ایران اینجوری میگفت که آره این تروریستها عوامل اصلی ترور ماموستا شیخ الاسلام و ماموستا برهان عالی بودن...... اینها از عوامل تندرو  وهابی و ازاین جور حرف ها بودن و از خارج از کشور هم حمایت میشن.

حالا اخبار تلوزیون دولتی ایران تا چه حد درسته؟    الله اعلم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:28  توسط س.م.ساجد  | 

خوب رمضان امسال هم تمام شد وامروز که وبلاگم رو بروز میکنم عید فطر است. راستی عید فطر رو به همه بروبچ گل و بلبل رفیقم تبریک میگم.

رمضان امسال برای ما کردستانیها با همه رمضانهای سالهای قبل فرق داشت. میپرسید چه فرقی؟ به مطلب زیر که تقریبا عینا از رسانه های خبری اینترنتی کپی گرفتم توجه کنید

" ماموستا شیخ الاسلام در دوره سوم و چهارم در مجلس خبرگان حضور داشت ماموستا ملا محمد شیخ الاسلام، نماینده مردم استان کردستان در مجلس خبرگان رهبری توسط افراد مسلح ناشناس هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی، ایرنا، آقای شیخ الاسلام پنجشنبه شب هنگام خروج از منزل در سنندج مورد اصابت دو گلوله قرار گرفت و در دم کشته شده است. جسد آقای شیخ الاسلام به بیمارستان بعثت سنندج منتقل شده است و پس از نگهداری یک روزه در سردخانه این بیمارستان تشییع و به خاک سپرده شد. در طول یک هفته گذشته سه نفر دیگر از مقامهای رسمی کردستان در سنندج مورد سوءقصد قرار گرفتند. کامیابی، دادستان دادسرای انقلاب استان کردستان و حسن داوطلب، قاضی شعبه چهار دادیاری شدسنندج توسط هدف گلوله افراد ناشناس قرار گرفتند و رخمی شدند شدند. اما برهان عالی، از روحانیون اهل سنت و امام جمعه موقت مسجد قبای شهرک بهاران سنندج، در منزل شخصی خود به ضرب گلوله افراد ناشناس کشته شد. "

خوب خبر رو خوندید؟     اگه از خوب یا بد بودن افراد مورد سو ء قصد واقع شده و کشته شده بگذریم میخوام به خود مسئله ترور اشاره کنم که افکار عمومی سرتاسر جهان در قرن ۲۱ آنرا به شدت محکوم کرده و میکنند. خصوصا روشنفکران که در سرتاسر دنیا خود در صف اول مبارزان علیه تروریسم های دولتی و بین المللی قرار دارند و طبیعتا" خود قربانیان شماره یک این پدیده میباشند. در روزهای آخر ماه رمضان ترورهای کوری در کردستان صورت گرفت که نه تنها نفعی به حال مردم این خطه نداشت که آن جو امنیتی که سالها بر این منطقه حاکم بود و در حال برطرف شدن بود بازگشت. دیروز شهر سنندج بیشتر به یک منطقه جنگی شبیه بود تا یک شهر چرا که  خیابانها پر بود از ماموران مسلح به تفنگ هایی که من یکی تا به حال فقط تو فیلم های جنگی دیده بودم. با قطاره های متعدد فشنگی که دیدنش هم مو به بدن آدم سیخ میکرد چه برسه به اینکه بخواد به طرف کسی هم شلیک بشه  

در پایان امیدوارم که در کردستان شاهد اینگونه حوادث مشکوک نباشیم. آن هم در ماه رمضان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:3  توسط س.م.ساجد  | 

باعرض سلام خدمت همه بروبچ باحال وبلاگر سایت بلاگفاخصوصا رفقای گل وبلبل مجازی خود خودم. ببخشید که اینقدر دیر به دیر وبلاگم رو به روز میکنم آخه غیر از گرفتاریها و مشکلات زندگی و جدا از سختی کار کردن و روزه گرفتن تو ماه رمضون فصل داغ تابستون که دیگه رمقی برام نمی ذاره در این مدت اتفاقاتی افتاد که دیگه نه دل و دماغی برا نوشتن برام گذاشته و نه اطمینانی به درددل نامه مجازی خودم که بخوام تمام ناگفتنی های توی دلم رو توش بگم. پس ترجیحا افسار اسب چموش قلمم رو محکم تر تو دستم میگیرم مبادا که افسارش از دستم در بره و خدای ناکرده دست نا اهل بیوفته وبعدها به هر دلیلی مجبور بشم برخلاف عقاید وافکار خودم حرفی بزنم و تمام رشته های شخصیتی که تو این ۲۴ سال عمری که از خدا گرفتم رو به دست خودم پنبه کنم و خودم رو رسوا و روسیاه کسانی کنم که منو میشناسند ویا فکر میکنند که میشناسند.

بگذریم. امسال دومین سال فعالیت وبلاگ "که ژو" با مدیریت بنده است. چند ماه دیگه یعنی بهمن ماه دومین سالگرد فعالیت وبلاگمه. ماه رمضون امسال هم دومین رمضونیه که من میخوام به بهونه اون وبلاگم رو به روز بکنم. یادتونه پارسال رمضون یه دفعه آمپر دین وایمونم زد بالا و رفتم توفاز عرفان و یه درددل کوچیک رو از خودم با خدا تو وبلاگم نوشتم؟ هرچند امسال هم بساط سحری و روزه و افطار به راهه و منم با تمام سختی هایی که داره با زبون روزه سر کار میرم ولی خوب به جای جوگیر شدن وسیر در آسمون ملکوت تصمیم گرفتم از این ماه بهتر استفاده کنم و عقلم رو یه نمه به کار بگیرم و در برخی مسایل تکلیف خودم رو با خودم روشن کنم. میپرسید چه مسائلی؟

اگه حال خوندن چرت و پرت های منو دارین به ادامه مطلب توجه کنید فقط به شرطی که زحمت نظر دادن و همفکری کردن رو به خودتون بدین.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:41  توسط س.م.ساجد  | 

باعرض سلام خدمت همه رفقای گل و بلبل وبلاگ نویسم. امروز بعد مدت ها گرفتاری و دل مشغولی فرصت کردم تا یه نمه چرت و پرت بنویسم تا هم درد دلی کنم و حالشو ببرم هم وبلاگمو آپ کنم تا بیشتر از این غریب و بی کس نیوفته. آخه هرچی باشه تنها کسش منم. تو این مدت اتفاق های زیادی افتاد که منو وادار به نوشتن کنه ولی به دلیل همون گرفتاری ها که گفتم نتونستم دربارشون چیزی بنویسم تا اینکه تنور سرد شد بدون اینکه نونی بهشون بچسبونم. البته این نونی که من میگم نون آهنگ معروف آقای اصفهانی نیست که میگه: (( واسه نونه .... واسه نونه ... )). نونی که من میگم نه تنها خوردنی نیست که اگه زیادی برشته بشه میتونه آدمو کلا از خوردن بندازه. حالا این چه نونیه خودتون پیدا کنین شاتر نونوا رو !    

بگذریم. گفتم این مدت اتفاق های زیادی افتاد که بد نیست به ترتیب زمان اشاره ای به اونا بکنم.

اول) طولانی ترین شب سال که به اون شب یلدا میگن. شب هندونه قاچ کردن و پسته شکستن و خلاصه بخور بخور کردن. با توجه به اینکه هر سال تکرار میشه بنابر این سال بعد هم میتونم در بارش وراجی کنم.

دوم) عید نوروز بود که اینم با تموم مخلفاتش هر سال تکرار میشه. از بس که بعضی ها تو بوق و کرنا کردن که سال نو آغازی نو بدون اینکه سعی کنن که افکار خودشون رو نو و به روز کنن که دیگه لوس شده. از اون گذشته سن وسالمون هم به حدی رسیده که نه تنها کسی دیگه بهمون عیدی نمیده که همه ازمون توقع عیدی دادن دارن. پس بیخیال نوروز تا سال بعد.

سوم) سفر ۸ روزه رهبر ایران به استان و سرزمین مادریم که ممکنه دیگه هرگز تکرار نشه به همین خاطر مایه شگفتی همه شد اما امیدهایی را در دل بیشتر همزبانانم زنده کرد. امید به از بین رفتن نگاه امنیتی و حساسیت های اطلاعاتی نسبت به اکراد وتوجه بیشتر به رشد و توسعه استان ها و شهرهای کردزبان - امید به از بین بردن اختلافات و تبعیضات قومی و مذهبی در کل کشور از جانب بالاترین مقام حکومتی - امید به حق مشارکت برابر همه مردم ایران در اداره کشور با هر گرایش قومی مذهبی که دارند. حالا سخنان ایراد شده در آن ۸ روز تا چه حد جامه عمل به خود خواهد پوشاند باید دید و همچنان امیدوار ماند. هرچند که این روزها امیدوار بودن بسیار سخت شده است.

چهارم) انتخابات دور دهم ریاست جمهوری ایران که به دلیل حضور سلایق مختلف و ارائه شعارها و برنامه های نو از جانب برخی کاندیداها طراوت ونشاط عجیبی را به جامعه تزریق کرد. مردم سرزمین مادری من درکنارتمام اقوام و مذاهب ایران و حتی امیدوار تر از تمام آنها پا به میدان رقابتهای انتخاباتی گذاشتند. بعضی راضی به اوضاع موجود ومایل به ادامه آن و بعضی دیگر ناراضی. عده ای خواهان مدیریتی بهتر در عرصه اقتصادی. عده ای خواهان صداقت و شفافیت بیشتردولت با مردم. عده ای هم مثل خود من خواهان تغییر در تمام عرصه های اقتصادی و سیاست های داخلی و خارجی و دل بسته به شعار مشارکت مستقیم و غیر مستقیم تمام اقوام ومذاهب رسمی کشور در کابینه دولت. همه آمدیم با رنگها و نمادهای مختلف (پرچم ایران -آبی - سبز - سفید ویا صورتی). همه خواهان بهتر شدن اوضاع بودیم. هرچند پایان این سمفونی شور و هیجان با شوکی عجیب همراه شد و ماحماسه سازان دیروز به لقب خس و خاشاک مفتخر گشتیم. اما درباره آن بهتر است فقط سکوت کنیم. همانطور که قبلا نیز گفته ام سکوت شیواتری کلام برای گفتن ناگفتنی هاست.

پنجم) آخرین و البته مهمترین اتفاق در زندگی شخصی من فارغ التحصیل شدن از دانشگاه بود که بعد از ۵ سال دوره ۴ ساله کارشناسی را تمام کردم و دلیل این یک سال تاخیر دلیلی نداشت جز مشکلات جسمی و بیماری که بی موقع گریبانم را گرفت. به همین خاطر خوشحال کننده ترین اتفاق زندگیم فارغ التحصیل شدنم بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:32  توسط س.م.ساجد  | 

عشق حقیقتی عینی و واقعیه و تنها کسانی که این دنیای مجازی را واقعی میدونند عشق را مجازی میخونند.   همه یک روز خواسته یا ناخواسته عاشق میشن. یکی عاشق عشق میشه یکی عاشق معشوق. یکی عاشق قصد میشه یکی عاشق مقصود. یکی عاشق علم میشه یکی عاشق معلوم. اینکه عاشق کی یا چی بشی مهم نیست چون این معشوق مقصود معلوم هرکسی یا هرچیزی ممکنه باشه مهم اینه که رابطه علت و معلولی رو که وجود داره درک کنی. مهم اینه که بدونی معشوق مقصود معلومت معلوله و علتش هم همون عشق و قصد و علمه که باید بهش برسی.

عشق مثل سر میمونه و معشوق مثل سودا. مهم نیست چه سودایی توی سرته مهم اینه که حتما باید یه سودایی توی سرت باشه که سرت رو سامون بده. ولی اگه یه وقت خواستی سرت رو سامون بدی اینو بدون سرت سبز میشه و زبونت سرخ بپا سرت رو از دست ندی که عشقت رو هم از دست میدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:4  توسط س.م.ساجد  | 

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز          مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

شاید همه ما این شعر را بارها و بارها شنیده و یا زیر لب زمزمه کرده باشیم ولی تا یکی از مردان یا زنان نکونام را ازدست ندهیم به عظمت معنایی این شعر ساده پی نخواهیم برد.

دیروز یکی از روزهای آفتابی پاییزی بود.روزی که سوز سرما جای خود را به حلاوتی روحنواز داده بود آنگاه که ابرهای تیره نقاب از چهره دخترک موطلای آسمان برداشتند تا به فرصتی دست یابد از برای دلبری از قلبهای یخ زده.

اما ناگهان این گرمای جانبخش جای خود را به بهت و ماتمی عظیم داد. دیروز آسمان ابری نبود بارانی نبارید زلزله ای نیامد اما سیل اشک کل دانشگاه را فرا گرفت. موهای ژولیده دختران  که از مقنعه هایشان بیرون ریخته بود و لباسهای خاک آلود پسران که هرکدام گوشه ای خلوت کرده وسربر زانوان خویش های های بنای گریه سر داده بودند خبر از تراژدی غمناکی میداد.

آری دیروز یکی از جوانمردان نکونام سرزمینمان از میانمان رفت. یکی از اساتید جوان ولی برجسته و بسیار محبوب رشته ( آی تی ) دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج بر اثر سانحه دلخراش و منحوس تصادف پرکشید.

دیروز جمعی از دانشجویان رشته فناوری اطلاعات (آی تی) خودرا مهیای حضور در کلاس درس محبوبترین استاد خویش یعنی جناب آقای مهندس کاوه محمدی کرده بودند. جوانی ۳۵ ساله از خطه پرافتخار کردستان و از شهر کوچک ولی شلوغ بانه که با علم و اخلاق خود در دل همه دانشجویان خویش اعم از کرد و ترک و لر و فارس و عرب جای گرفته بود. او نه تنها استاد بلکه دوستی صمیمی برای پسران و برادری مهربان برای دختران بود. اما وقتی علت تاخیر و نیامدن غیر معمول و غیر منتظره استاد را جویا شدند در کمال ناباوری پی بردند که استاد و برادر بزرگشان دیگر در میانشان نیست. دیگر چهره بشاش اورا نخواهند دید و صدای خنده هایش را نخواهند شنید. دیگر هرگز هرگز پای سخنان علمی و اخلاقی او نخواهند نشست. دیگر هرگز کلاس درس جناب آقای مهندس کاوه محمدی تشکیل نخواهد شد. چراکه رفت و چیزی به جز خاطرات خوش از او برجای نماند.

آری دیروز روز غم واندوه بود. صدای شیون وگریه دانشجویان خصوصا کسانیکه در آن ساعت با او درس داشتند کل دانشگاه را فرا گرفت. دانشجویان رشته های دیگر که اغلب اورا نمیشناختند و حتی ندیده بودند نیز ماتم زده و انگشت به دهان در گوشه ای نظاره گر چشمان اشک بار دوستانشان بودن که دو کاسه خون شده بود در حالیکه نمیدانستند چگونه تسلایشان دهند.. من نیز که دانشجوی ترم آخر مهندسی عمران هستم و تازه آنروز نام و وصفش را شنیده بودم حیرت زده این سمفونی عشق و اشک را نظاره میکردم.

ناخودآگاه به یاد چندماه قبل افتادم. روزیکه جناب آقای مهندس بهاالدین ادب نماینده شهر سنندج در ادوار ۵ و ۶ مجلس شورای اسلامی بر اثر بیماری از میانمان رفت. کسیکه نه برای پول و قدرت که صرفا" برای خدمتی دلسوزانه وارد مجلس شد و در انتخابات دوره هفتم رد صلاحیت شد تنها به جرم اصلاح طلب بودن. کسیکه به حق یکی از نوادر و نوابغ عرصه علم و سیاست بود. مهندس عمرانی کارکشته و بین المللی که الگوی تمام قد تمام دانشجویان کرد رشته مهندسی عمران بود. آنروز چشمان آحاد ملت کرد خونبار بود چراکه تازه فهمیده بودند که چه دلسوز فداکاری را ازدست داده اند. تازه روز رفتنش مشخص شد که حتی یک ریال از حقوق نمایندگی اش را در جیب خود نگذاشته است و تمامی آنرا صرف کمک هزینه تحصیلی چند تن از نخبگان بی بضاعت کرد نمود که در دانشگاههای معتبر ایران تحصیل میکردند. به دلیل وسع مالی که داشت از جیب خود برایشان خوابگاه و مسکن ساخت و مقدمات کار و ازدواجشان را فراهم نمود.

به یاد محمد اوراز افتادم ستاره پر فروغ عرصه کوهنوردی که بلندترین و مشکل ترین قله های جهان را تسلیم خواست و اراده خود کرده بود. او تنها کسی در کل جهان  بود که توانسته بود اورست را بدون استفاده از ماسک و اکسیژن فتح کند و من و امثال من تنها زمانی اورا شناختیم که شکست خورد.   دو سال پیش روزیکه برای چندمین بار متوالی به هیمالیا یورش برده بود در اثر یک اشتباه کوچک و در یک حادثه به نظر مشکوک سقوط کرد و به آسمانها رفت.

امثال مهندس کاوه محمدی - مهندس بهاالدین ادی و محمد اوراز در میانمان فراوانند ولی ما آنان را    نمی شناسیم و زمانی قدرشان را میدانیم که از دستشان میدهیم تازه آنوقت است که به مرده پرستی می افتیم و مجسمه های یادبودشان را میسازسم و خیابان و کوچه را به اسمشان نامگذاری میکنیم.

شیشه ها را تا سالم اند باید قدرشان دانست.

نمیدانم چرا باز چشمانم خیس شده اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 14:14  توسط س.م.ساجد  | 

بازم سلام. اولش خواستم باز هم وبلاگم رو با مطالبی چند از کتاب جهان هولوگرافیک آپ کنم ولی از اونجا که مطالب جالبش زیاد بوده و علاوه بر آن ترجمه اش هم بگی نگی از لحاظ نگارشی چندان قابل فهم نبود به همین خاطر ترجیح دادم که از آپ کردن این مطالب خودداری کرده و فقط به توصیه خواندن این کتاب به دوستان اکتفا کنم. اگر هرکدام از دوستان کتابی تو این مایه ها سراغ داشتند معرفی کنند در صورت داشتن وقت آزاد که این روزها برای من نادر شده  حتما مطالعه خواهم کرد.

حالا میخوام یکی از مطالب خودم رو آپ کنم که البته قبلش باید کمی دربارش توضیح بدم

من این مطلب رو در یکی از شبهای قدر در ماه مبارک رمضان نوشتم. در ماهی که آدمهای جوگیری مثل من آمپر دین و ایمانشان میزنه بالا و یه پا عارف و خداشناس میشن

از اونجا که خوابم نمیبردو به خاطر مشغول بودن فکرم حال و حوصله کتاب خوندن نداشتم و وقت شب زنده داری تا صبح و گرفتن احیا هم نبود (آخه صبح کلی کار داشتم و میبایست کله صحر میزدم بیرون) و طبق معمول اینجور وقتها اعصابم حسابی به هم ریخته بود و از اونجا که تنها با نوشتن یه خورده سبک میشم و فکر و اعصابم آروم میگیره لذا بازم مثل همیشه تا اومدم به خودم بجنبم کاغذ و قلم دستم بود مشغول نوشتن.

حالا اگه میخواید بدونید که من موقع جوگیر شدن بالا زدن آمپر دین و ایمانم چطور میرم تو فاز عرفان این  متن عارفانه رو که اونشب صرفا برای دل خودم نوشتم و بعدشم آروم شدم و تخت گرفتم خوابیدم را در ادامه مطلب       بخونید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:43  توسط س.م.ساجد  | 

من این مطالب رو از روی کتاب جهان هولوگرافیک اثر مایکل تالبوت و ترجمه جناب آقای داریوش مهرجویی در آوردم اگه دوست داشتید میتونید تهیه کرده بخونید خیلی معرکه است.

البته باید قبلش در مورد هولوگراف و عکسهای هولوگرافیک یه کوچولو توضیح بدم

لیزر را به وسیله یک جور عدسی جدا کننده مخصوص به دو تابه مجزا تقسیم میکنند. یکی از تابه ها مستقیم به شیئی که قصد عکس گرفتن از اون رو دارند(مثلا یک سیب) میتابانند سپس تابه منعکس شده توسط شی را بر روی فیلم مخصوصی که عکس روی آن قرار دارد متمرکز میکنند.

تابه دیگر را به وسیله آیینه بر روی همان فیلم متمرکز میکنند. بر روی فیلم یک طرح تداخلی از آن جسم (سیب) عکس برداری شده به وجود می آید که کوچکترین شباهتی به تصویر جسم ندارد ولی وقتیهمان لیزر را مستقیم به همان فیلم میتابانند تصویر سه بعدی جسم عکس برداری شده چند سانتیمتر و حتی چند متر خارج از صفحه فیلم و در فضا ظاهر میگردد به طوریکه میتوان به دور تصویر گشت و از زوایای مختلف به آن نگاه کرد درست مثل یک جسم واقعی ولی وقتی که بخواهیم آنرا لمس کرده ویا در دستمان  بگیریم دستمان از آن عبور میکند.    به این میگن تصویر هولوگرافیک

حالا اگه خوب این مطلب رو متوجه شدید به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 12:16  توسط س.م.ساجد  | 

 

در برابر امرواقع مثل بچه کوچکی بنشین و خودت را برای از دست دادن هرگونه رای و نظر ازپیش پنداشته

 آماده ساز هر راه و مغاکی را که طبیعت رهنمودت میسازد پیگیر وبرو چه در غیر اینصورت چیزی نخواهی

آموخت

(تی اچ هاکسلی)                       

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرگ چیزی جز تغییر جایگاه آگاهی شخص ازیک سطح هولوگرافیک واقعیت به سطح دیگر آن نیست۰

     (مایکل تالبوت)                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 17:33  توسط س.م.ساجد  | 

 ............ادامه از قسمت اول قصه رفاقت

 

در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:34  توسط س.م.ساجد  |